الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
469
إحياء علوم الدين ( فارسى )
بنگريستم ددهاى بود . پس او برفت و هاتفى مرا آواز داد كه اى أبو حمزه ، نه اين خوبتر كه به تلفى « 200 » تو را از تلف برهانيديم . پس برفتم و اين بيتها مىگفتم : اهابك ان ابدى إليك الذي اخفى * و طرفك يدرى ما يقول له طرفى نهانى حيائى منك ان اكتم الهوى * و أغنيتني بالفهم منك عن الكشف تلطّفت في امرى فأدنيت شاهدى * الى غائبى و اللّطف يدرك باللّطف تراءيت لي بالغيب حتّى كانّما * تبشّرني بالغيب انّك في الكفّ أراك و بى من هيبتى لك وحشة * فتؤنسني باللّطف منك و بالعطف و تحيى محبّا أنت في الحبّ حتفه * و ذا عجب كون الحياة مع الحتف اى ، بترسم از تو كه آن چه نهان دارم بر تو آشكارا كنم و چشم تو داند آن چه چشم من او را گويد . شرم من مرا از تو بازداشت كه هوى را بپوشم و به فهم خود مرا از كشف بىنياز كردى . لطف كردى در كار من و شاهد مرا به غايب من نزديك گردانيدى ، و لطف به لطف دريافته شود . در غيب خود ، مرا به من نمودى ، تا چنانستى كه در غيب مرا مژده مىدهى كه تو در دستى . بينم تو را و من از هيبت با وحشت باشم ، پس به لطف و مهربانى خود مرا انس دهى . و زنده گردانى دوستى را كه در دوستى هلاك اويى و اين عجب است كه زندگانى با هلاك باشد ! و امثال اين واقعات بسيار است . و چون ايمان بدان قوى شود ، و قدرت بر گرسنگى هفتهاى بى دلتنگى بدان پيوندد ، و ايمان بدان كه اگر در هفتهاى روزى به او نرسد مردن او را نزديك خداى به از زيستن باشد و براى آن به دو نرساند ، پس توكل بدين حالها و مشاهدهها باشد ، و الاّ اصلا تمام نشود . بيان توكل عيالوار ( 1 ) بدان كه كسى كه عيال دارد حكم او حكم منفرد نباشد . چه توكل منفرد درست نيايد مگر به دو كار : يكى قدرت بر گرسنگى هفتهاى بىالتفات و دلتنگى . و دوم به بابهاى ايمان كه ياد كردهايم . و يكى از آن جمله آن است كه به مرگ خوشدل باشد اگر روزى به وى نرسد ، بدانچه داند كه روزى او مرگ و گرسنگى است ، و آن اگرچه در دنيا نقصان است در آخرت زيادت است . پس داند كه از دو روزى آن چه بهتر است به دو دادند ، و آن روزى آخرت است « 201 » پس بدين توكل منفرد تمام شود . و عيال را تكليف نشايد كرد كه بر گرسنگى صبر كند . و امكان ندارد « ايمان به توحيد » ، و
--> ( 200 ) تلف ، هلاك . ( 201 ) متن عربى در اينجا يك سطر افزون دارد : و ان هذا هو المرض الذي به يموت و يكون راضيا بذلك و انه كذا قضى و قدر له ( زبيدى 9 - 492 ) .